پرنسس
هرچه خواهد دل تنگت بگو
آزادی زنان را صلب نمیکند
آزادی مردان را محدود میکند.
..........................................................................
منحنی قلب من، تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
مادرم،
زنانگی موّقرت،
به غیرت مردانه
طعنه می زند
زمین به زیر پایت
به لرزه می افتد
زمان چه بی رحم است!
برای لحظه های سخت تو
کمی نمی میرد،
مادرم ،
داس بُرّان نگاهت هر روز،
نگاه هرز مرد صاحبخانه را
که بروی اندام تو،
می شود معکوس ،
با نجابت
تمیز درو می کند، هر روز
می دانم
زنانگی مطّهرت،
چون معلمی دلسوز ،
تعلیم می دهد،
مردانگی را،
در باورم هر روز
مادرم ،
حجم آغوشم
از انبساط گرمای محبتت
بیشتر می شود هر روز
فردا،
تو را گیرم تنگ در آغوشم
و تکرار کنم هر لحظه،
لالایی هایِ پر از عشق را
که می خواندی، تو در گوشم
تا شاید ،
بخوابند، تا ابد
دردهای ِ بی خواب شده ی دیروزت
مادرم ،
طاقت بیاور،
سنگینی ِ حمل این همه درد را
کودک امروزت ،
کوله بار رنج را
از سر شانه های نحیف،
تو بگیرد، فردا
مادرم طاقت بیاور باز هم ،
می رسد روزی که ،
کودک امروزت ،
در دنیای کوچک قلب تو ،
پهلوان خواهد شد
وبزرگ مردی که
قبلگاهش تویی و
بر زمینی که تو در آن گام نهی
سر سجده ساید ،هر لحظه
منبع : نوشته های بانوی اردیبهشتی
خانم الهام لاسمی
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند......
برگرفته از وبلاگhttp://www.2setdaram.blogfa.com/

یکی از بهترین و قابل توجه ترین،کشتی های غلامرضا تختی با<<پتکوف سیراکف>>قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد.
هر دو به دور نهایی رسیده بودند.شگرد سیراکف٬«بارانداز»سریع و بسیار فنی بود.کشتی که شروع شد٬تختی یک بار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در«سگک»خود گیر انداخت.سیراکف روی سگک مقاوت کرد و کشتی«سرپا»اعلان شد.غلامرضا«زیر»گرفت واو را خاک کرد و باز پای او را در سگک خود تحت فشار قرار داد.
دقیقه سوم کشتی بود.فشار سگک موجب ناراحتی شدید فشار پای سیراکف شد.او با دست به پایش اشاره کرد.تختی که متوجه ناراحتی او شده بود٬سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟
سیراکف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید٬منتظر داور نشد و دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد.
زنده باد تختی و مرام و مردانگی بی نظیرش
«روحش شاد و یادش گرامیم»

واین هم عکسی از مرحوم تختی به هنگام دریافت مدال از دست محمد رضا شاه
که در این عکس این بزرگ مرد در برابر شاه خم نمیشود!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:
«باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بذنت آسیب ندیده»
پیرمرد غمگین شد٬گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم٬او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت:وقتی نمی داند شما چه کسی هستید٬چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته٬به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است ...
*میدانی … !؟ به رویت نیاوردم … ! *
* از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ” *
*فهمیدم *
*پای ” او ” در میان است …*

حالم را پرسیدن ,
گفتم روبه راهم....
ولی هیچ کس نمیداند
روبه راهی هستم که تو رفته ای...

نمی دونم چرا واژه هام خیس شده
مثل هوای این روزا
با کوله باری از خاطرات
توی کوچه پس کوچه های احساسم قدم میزنم
گم میشم توی خاطراتم
تا شاید
از لحظه های دلتنگی و بی قراری گذر کنم ....

با تعجب به ماهی نگاه کرد
با خود گفت: سقف قفسش
که شکسته پس چرا پرواز نمی کند؟؟؟!!!!

...........................
.................................
....................................
این را خود من نوشته ام و تقدیم می کنم به یک احساس در روزی بارانی که در کنار تو بودن را لحظه لحظه تمنا می کردم ولی تو فارغ از احساسم بودی
آن روز
دلم از تو گرفته بود
خواستم گریه کنم اما...
ناگاه باران بارید و اشکهای مرا بین قطراتش پنهان کرد
دلم شکست
برای بی وفایی تو می گریستم ولی تو از خیس شدن لباسهایم گله مند بودی!!!!


| Design By : Pars Skin |




